یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا
بین آدمهایی که همه سرد و غریبند با تو
تک و تنها، به تو می اندیشد
و کمی
دلش از دوری تو دلگیر است
مهربانم ای خوب
یاد قلبت باشد، یک نفر هست که چشمش
به رهت دوخته ، بر درمانده
و شب و روز دعایش این است
زیر این سقف بلند، هر کجا هستی، به سلامت باشی
و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد
ای غائب از نظر به خدا می سپارمت
جانم بسوختی وبه دل دوست دارمت
تادامن کفن نکشم زیرپای خاک
باورمکن که دست زدامن بدارمت
مجراب ابروت بنما تا سحرگهی
دست دعا برآرم وبرگردن آرمت
گربایدم شدن سوی هاروت بابلی
صدگونه جادوئی بکنم تا،بیمارمت
خواهم که پیش میرمت ای بی وفا طیب
بیمار باز پرس،که در انتظارمت
صدجوی آب بسته ام ازدیده برکنار
بربوی تخم مهرکه دردل بکارمت
خونم بریخت وزغم عشقم خلاص داد
منت پذیر،غنزه خنجر گذارمت
میگیرم ومرادم ازاین سیل اشکبار
تخم محبت است که دردل بکارمت
بارم دل از کرم سوی خود تا بسوزد دل
درپای،دم به دم گهرازدیده بارمت
حافظ شراب وشاهدورندی نه وضع تست
فی الجمله می کنی وفرو می گذارمت
سلام برهمه ی دوستان عزیز:
عید سعید قربان وغدیرخم را بر تمامی شیعیان تبریک وتهنیت عرض کنم.
با آرزوی سعادت وکامیابی برای همه:
معصومه
یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه لیلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود سجده ای زد بر لب درگاه او پر زلیلا شد دل پر آه او گفت یا رب از چه خوارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای جام لیلا را به دستم داده ای وندر این بازی شکستم داده ای نشتر عشقش به جانم می زنی دردم از لیلاست آنم می زنی خسته ام زین عشق، دل خونم مکن من که مجنونم تو مجنونم مکن مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو ... من نیستم.
ای کاش جان بخواهد معشوق جانی ما
تامدعی بمیرد،ازاین جان فشانی ما
گردرمیان نباشد پای وصال جانان
مردن چه فرق دارد به زندگانی ما.
l
روشن از جلوه های مهتابست
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوشتر از خوابست
خیره بر سایه های وحشی بید
می خزم در سکوت بستر خویش
باز دنبال نغمه ای دلخواه
می نهم سر بروی دفتر خویش
تن صدها ترانه میرقصد
در بلور ظریف آوایم
لذتی ناشناس و رویا رنگ
می دود همچو خون به رگهایم
آه ... گویی ز دخمه دل من
روح شبگرد مه گذر کرده
یا نسیمی در این ره متروک
دامن از عطر یاس تر کرده
بر لبم شعله های بوسه تو
میشکوفد چو لاله گرم نیاز
در خیالم ستاره ای پر نور
می درخشد میان هاله راز
ناشناسی درون سینه من
پنجه بر چنگ و رود می ساید
همره نغمه های موزونش
گوییا بوی عود می اید
آه... باور نمیکنم که مرا
با تو پیوستنی چنین باشد
نگه آن دو چشم شور افکن
سوی من گرم و دلنشین باشد
بیگمان زان جهان رویایی
زهره بر من فکنده دیده عشق
می نویسم بر وی دفتر خویش
جاودان باشی ای سپیده عشق

کوه هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
پشت تبریزی ها
غفلت پکی بود که صدایم می زد
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه کسی با من حرف می زد ؟
سوسماری لغزید
راه افتادم
یونجه زاری سر راه
بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
و فراموشی خک
لب آبی
گیوه ها را کندم و نشستم پاها در آب
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است
نکند اندوهی ‚ سر رسد از پس کوه
چه کسی پشت درختان است ؟
هیچ می چرد گاوی در کرد
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند که چه تابستانی است
سایه هایی بی لک
گوشه ای روشن و پک
کودکان احساس! جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست
مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
بدوم تاته دشت بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا می خواند

