تبليغاتX
تنها ترین تنها
تقدیم به بهترینم
مهربانم، ای خوب

یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا

بین آدمهایی که همه سرد و غریبند با تو

تک و تنها، به تو می اندیشد

و کمی

دلش از دوری تو دلگیر است

مهربانم ای خوب

یاد قلبت باشد، یک نفر هست که چشمش

به رهت دوخته ، بر درمانده

و شب و روز دعایش این است

زیر این سقف بلند، هر کجا هستی، به سلامت باشی

و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد

+  نوشته شده در  جمعه 1388/03/08ساعت 20:29  توسط معصومه  | 
غائب از نظر

ای غائب از نظر به خدا می سپارمت

جانم بسوختی وبه دل دوست دارمت

تادامن کفن نکشم زیرپای خاک

باورمکن که دست زدامن بدارمت

مجراب ابروت بنما تا سحرگهی

دست دعا برآرم وبرگردن آرمت

گربایدم شدن سوی هاروت بابلی

صدگونه جادوئی بکنم تا،بیمارمت

خواهم که پیش میرمت ای بی وفا طیب

بیمار باز پرس،که در انتظارمت

صدجوی آب بسته ام ازدیده برکنار

بربوی تخم مهرکه دردل بکارمت

خونم بریخت وزغم عشقم خلاص داد

منت پذیر،غنزه خنجر گذارمت

میگیرم ومرادم ازاین سیل اشکبار

تخم محبت است که دردل بکارمت

بارم دل از کرم سوی خود تا بسوزد دل

درپای،دم به دم گهرازدیده بارمت

حافظ شراب وشاهدورندی نه وضع تست

فی الجمله می کنی وفرو می گذارمت

+  نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/07ساعت 18:5  توسط معصومه  | 
تصاویر












+  نوشته شده در  شنبه 1387/11/19ساعت 19:30  توسط معصومه  | 
مجنون

سلام برهمه ی دوستان عزیز:

عید سعید قربان وغدیرخم را بر تمامی شیعیان تبریک وتهنیت عرض کنم.

با آرزوی سعادت وکامیابی برای همه:

معصومه

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه لیلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود سجده ای زد بر لب درگاه او پر زلیلا شد دل پر آه او گفت یا رب از چه خوارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای جام لیلا را به دستم داده ای وندر این بازی شکستم داده ای نشتر عشقش به جانم می زنی دردم از لیلاست آنم می زنی خسته ام زین عشق، دل خونم مکن من که مجنونم تو مجنونم مکن مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو ... من نیستم.


گفت: ای دیوانه لیلایت منم در رگ پیدا و پنهانت منم سال ها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی عشق لیلا در دلت انداختم صد قمار عشق یک جا باختم کردمت آوارهء صحرا نشد گفتم عاقل می شوی اما نشد سوختم در حسرت یک یا ربت غیر لیلا برنیامد از لبت روز و شب او را صدا کردی ولی دیدم امشب با منی گفتم بلی مطمئن بودم به من سرمیزنی در حریم خانه ام در میزنی حال این لیلا که خوارت کرده بود درس عشقش بیقرارت کرده بود مرد راهش باش تا شاهت کنم صد چو لیلا کشته در راهت کنم
+  نوشته شده در  جمعه 1387/09/22ساعت 9:54  توسط معصومه  | 
ای کاش......!!!
n2ea9d-1-.jpg-4888               
         ای کاش جان بخواهد معشوق جانی ما
                                             تامدعی بمیرد،ازاین جان فشانی ما
         گردرمیان نباشد پای وصال جانان
                                             مردن چه فرق دارد به زندگانی ما.
l

+  نوشته شده در  جمعه 1387/09/15ساعت 9:47  توسط معصومه  | 
سپیده عشق
آسمان همچو صفحه دل من
روشن از جلوه های مهتابست
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوشتر از خوابست
خیره بر سایه های وحشی بید
می خزم در سکوت بستر خویش
باز دنبال نغمه ای دلخواه
می نهم سر بروی دفتر خویش
تن صدها ترانه میرقصد
در بلور ظریف آوایم
لذتی ناشناس و رویا رنگ
می دود همچو خون به رگهایم
آه ... گویی ز دخمه دل من
روح شبگرد مه گذر کرده
یا نسیمی در این ره متروک
دامن از عطر یاس تر کرده
بر لبم شعله های بوسه تو
میشکوفد چو لاله گرم نیاز
در خیالم ستاره ای پر نور
می درخشد میان هاله راز
ناشناسی درون سینه من
پنجه بر چنگ و رود می ساید
همره نغمه های موزونش
گوییا بوی عود می اید
آه... باور نمیکنم که مرا
با تو پیوستنی چنین باشد
نگه آن دو چشم شور افکن
سوی من گرم و دلنشین باشد
بیگمان زان جهان رویایی
زهره بر من فکنده دیده عشق
می نویسم بر وی دفتر خویش
جاودان باشی ای سپیده عشق

http://irapic.com/uploads/1226606363.jpg
+  نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/23ساعت 18:0  توسط معصومه  | 
درگلستانه
  دشت هایی چه فراخ
کوه هایی چه بلند
 در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
 پشت تبریزی ها
 غفلت پکی بود که صدایم می زد
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه کسی با من حرف می زد ؟
 سوسماری لغزید
 راه افتادم
یونجه زاری سر راه
 بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
 و فراموشی خک
لب آبی
گیوه ها را کندم و نشستم پاها در آب
من چه سبزم امروز
 و چه اندازه تنم هوشیار است
نکند اندوهی ‚ سر رسد از پس کوه
 چه کسی پشت درختان است ؟
هیچ می چرد گاوی در کرد
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند که چه تابستانی است
 سایه هایی بی لک
 گوشه ای روشن و پک
کودکان احساس! جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست
 مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تاته دشت بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا می خواند

http://www.irfuny.mihanblog.com
+  نوشته شده در  جمعه 1387/08/17ساعت 14:48  توسط معصومه  |